ذکر امروز

تقویم روز

سه شنبه, 20 آذر 1397

یک وصیت از شهید

خاطره ای دوم از مجید رستم آبادی

خاطره ای از مجید رستم آبادی
چندمین بار بود که به فاو برای پدافندی میرفتیم این دفعه بنا به دلایلی بچه های خمپاره 120 رابرای خط نگهداری به خط مقدم آورده بودند ،فرمانده آنها برادردادالله بود ساعت های 10صبح بود یک عراقی روی خاکریز شان قدم میزد نمی دانم هدفش از این کار چی بود محمد علی پورحسن یکی از بچه های خمپاره 120 او را دید وخبر داد هر کسی صلاحی برداشت تا او را هدف بگیرد من هم رفتم پشت خمپاره شصت خودم چون فاصله خط در آنجا حدود 1500متر بود نه آرپی جی ونه تیربار بردنشان می رسید ، من هم درست گرای آن گوشه خط را نداشتم چون اولین روز بود به آن منطقه وارد شده بودم گفتم من میزنمش درحقیقت جوگیر شده بودم بچه ها همه رفتند لب خاکریز با دور بین نگاه میکردند من چکار میکنم رفتم پشت قبضه با حدسی که زدم گرا را بستم گفتم خدایا آبرویم را نبرگلوله را رها کردم داخل قبضه رفتم لب خاکریز گلو له خورد درست جلو پای آن بعثی فرستادش چند متری بالا ، صدای تکبیر ازسرتاسر خط بلند شد این از لطف خداوند بود تا آبرویم نرود

آخرین خاطرات ارسالی شما ...

ویژه نامه

Rooz Atash

یک حدیث...

8 1

 

 

 

 

 

 

تمامی حقوق نزد قرارگاه تیپ ادوات لشکر 41 ثار الله محفوظ می باشد